سکوتی که فریاد بود
· · خواندن 4 دقیقه همراه با ویدیوی وداع و تشییع شهید علی دانشمند، فلکهی خوراسگان
۱. پیش از دیدن
در این ویدیو کسی حرف نمیزند، اما اگر خوب گوش بدهی، هزار صدا میشنوی. صدای قدمهایی که آرام شده، نفسهایی که در گلو گره خورده و دلی که در هر سینهای جداگانه میگوید: «نه... نشده... نیست.»
اینجا همانجاست که علی بزرگ شد. روبهروی مغازهای که از کودکی کنار پدر در آن ایستاده بود. امروز همانجا برای آخرین بار بر دستها آمده است. اگر میبینی، دلت را کنار خودت بنشان.
۲. در فکرِ پدر چه میگذشت؟
پدر ایستاده بود، درست جایی که سالها پسرش کنار او ایستاده بود. شاید به پیشخوان نگاه میکرد و در ذهنش فقط یک جمله میچرخید: «قرار نبود من این مراسم را ببینم. قرار بود او مرا بدرقه کند.»
شاید یاد روزهایی افتاده بود که علی کوچک روی صندلی کنار او مینشست و حسابوکتاب یاد میگرفت. شاید میخواست دستش را دراز کند و بگوید: «بگذار خودم ببرمش.» و هنوز نمیدانست دستهایش آنقدر توان دارد یا نه. پدرها کم حرف میزنند و در سکوتشان کوه میشکند.
۳. در دلِ همسر چه میگذشت؟
او شاید در میان جمعیت هیچچیز را نمیدید. نه پرچمها را، نه چهرهها را. فقط خوابی در گوشش بود: «خانهای بزرگ، و دختری که خدا به ما میدهد.»
و ذهنش، همان ذهنی که روانشناسان میگویند در شوک سوگ از باورِ مرگ میگریزد، یک جمله را هی تکرار میکرد: «الان زنگ میزند. الان در را باز میکند.» عقل میدانست و دل نمیپذیرفت. این شکاف دردناکترین جای سوگ است: دو نیمهی یک آدم، یکی گفته «رفت» و دیگری هنوز در را باز نگه داشته.
۴. در نگاهِ رادین چه بود؟
رادین کوچک بود؛ آنقدر که جمعیت و پرچم و اشک را نمیفهمید. اما میدانست چیزی عوض شده. شاید در آغوش کسی، چشمهایش دنبال یک چهره میگشت: «بابا کو؟»
و آنها که این صحنه را میدیدند، قلبشان آتش میگرفت. چون بعضی سؤالها را فقط کودک میتواند بپرسد، و هیچ بزرگتری جوابی برایش ندارد.
۵. در دلِ خواهران و مادر
خواهرها شاید فقط یک چیز میخواستند: یک بار دیگر صدای برادر. یک بار دیگر بگوید «خوبین؟» و بخندد. برادری که همیشه حامیشان بود، حالا بر دست غریبهها و آشناها میرفت.
و مادر، هر جا که بود، با تن یا با دل، میدانست. مادرها پیش از همه میدانند. پسری را که نُه ماه در خود داشت، امروز باید به خیابان میسپرد. هیچ زبانی ظرفیت این جمله را ندارد.
۶. در ذهنِ همرزمان و دوستان
دوستانش شاید به آخرین گپشان فکر میکردند. به شوخیای که کرده بودند. به قراری که گذاشته بودند و دیگر انجام نشد. هرکسی در دل خودش یک «کاش» داشت: «کاش بیشتر زنگ زده بودم. کاش آن روز بیشتر نشسته بودم. کاش بیشتر گفته بودم دوستت دارم.»
و آنها که او را در موکب و چایخانه دیده بودند، یاد میکردند همان که بیصدا میآمد و بیصدا کمک میکرد. میگفتند: «ما هنوز از او چیزی نخواسته بودیم که نکند.»
۷. در فکرِ غریبهها
حتی کسانی که علی را نمیشناختند، آن روز او را شناختند. جوانی سیساله، پدر، مربی، علمدار، نگهبان شب. هر کدام شاید به فرزند خودشان فکر میکردند. شاید به برادر، به همسر، به خودشان. بعضیها پیش از آنکه حس کنند، گریه میکردند و نمیدانستند چرا. جواب این «چرا» ساده است: علی نمرده بود فقط برای خانوادهاش؛ برای همهی ما، که هر کدام در جایی کسی داریم که دوستش داریم و نمیدانیم تا کی میماند.
۸. علی جان، اینها را تو نمیدانی
تو شاید نمیدانی آن روز چه شد. نمیدانی چند نفر به خاطر تو گریه کردند. چند دست برای حمل تو جلو آمد. چند نفر در دلشان گفتند: «او بهتر از ما بود.» تو که هرگز دنبال تشکر نبودی، آن روز شهر با تمام قلبش از تو تشکر کرد.
و ما، تو که میگفتی «باران باش و ببار»، آن روز فهمیدیم باران چقدر سنگین است وقتی میبارد و نمیماند. اما میدانیم کاسهای که از تو پر شد، هنوز لبریز است: از مهربانی، از یاد، از نام رادین.
۹. افتخار و داغ، در یک نفس
در آن جمعیت، سرها بالا بود و دلها خون. زبانها «شهید» میگفتند و سینهها «کاش». این دو با هم تناقض ندارند. این دو یک عشقاند، که از دو در وارد میشوند: یکی از در افتخار، یکی از در جدایی.
۱۰. پایان
وقتی ویدیو تمام شد، لحظهای بنشین. به آنهمه سکوت فکر کن. به آنهمه کلمهی ناگفته. و بدان آنچه در این قاب دیدی، فقط ظاهر است؛ زیر هر چهرهای، دنیایی از داغ و عشق و خاطره بود که هیچ دوربینی نمیتواند ثبتش کند.
ویدیوی کامل را در کانال ایتا ببینید:
https://eitaa.com/ShahidAliDaneshmand
به یاد شهید علی دانشمند؛
فرزند غیور دیار شهیدپرورِ خوراسگان،
جوانی که نامش به اندازهی سکوتِ سنگین روز شهادتش، پرمعناست