بامداد خونین ۸ فروردین ۱۴۰۵

بامداد ۸ فروردین ۱۴۰۵، پادگان توپخانه گروه ۴۴ ارتش جمهوری اسلامی ایران، صحنه یکی از تلخ‌ترین و خون‌بارترین لحظات زندگی مردانی شد که آن شب در آنجا حضور داشتند.

روایت زندگی، عشق، ایمان و وداعی که در خاطره‌ها ماند

۲۲ مهر ۱۴۰۵

بِسْمِ رَبِّ الشُّهَدَاءِ وَالصِّدِّیقِینَ

«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»

هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مرده‌اند؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.


پیش از آنکه شهید شود، علی بود؛ فرزند، همسر و پدر

برای شناخت یک شهید، باید پیش از لحظه شهادتش، زندگی‌اش را شناخت؛ آرزوهایش را، محبت‌هایش را و آدم‌هایی را که با تمام وجود دوستشان داشت.

شهید علی دانشمند، در آخرین روز دی‌ماه سال ۱۳۷۱، در یک روز سرد و برفی در اصفهان به دنیا آمد.

از کودکی، در کنار تحصیل به مغازه پدرش می‌رفت و بیشتر وقتش را در کنار او می‌گذراند. پس از دریافت دیپلم به سربازی رفت و دوره آموزشی را در پادگان صفر پنج کرمان گذراند. سپس به اصفهان بازگشت و تحصیلاتش را ادامه داد و موفق به دریافت کارشناسی تربیت بدنی و کارشناسی ارشد فیزیولوژی ورزشی شد.

او در رشته بدنسازی و پرورش اندام جدی و پرتلاش بود؛ مدال نقره مسابقات پرورش اندام را کسب کرد و به مربیگری نیز پرداخت. در تمام این مسیر، حمایت و محبت پدر، مادر و دو خواهرش همراه او بود.

علی در سال‌های پایانی دانشگاه با همسرش آشنا شد و زندگی مشترک عاشقانه‌ای را آغاز کرد. حاصل این عشق، پسری به نام رادین بود که در شهریور ۱۴۰۲ به دنیا آمد.

علی پدری مهربان و صبور بود و عشق فراوانی به پسرش داشت. او برای خوشحالی خانواده‌اش تلاش می‌کرد و رضایت عزیزانش برایش اهمیت بسیاری داشت.

تصور کنید رادین روزی بزرگ شود و بخواهد بداند پدرش چه کسی بود؛ مردی که فرصت نشد دستش را بگیرد، بزرگ شدنش را تماشا کند و در سال‌های آینده کنارش باشد.

آن روز، خاطرات علی برای رادین تنها یادگارهای گذشته نخواهند بود؛ پنجره‌ای خواهند بود به سوی شناخت پدری که دوستش داشت.

هنرمندی با دستانی ظریف و قلبی مهربان

علی در نوجوانی به معرق‌کاری و کار با چوب علاقه فراوانی داشت و در این هنر به مهارت بالایی رسید. قاب‌های ظریف آیه مبارکه «وَإِن یَکاد»، شعر «علی ای همای رحمت» و سازه‌هایی از بناهای مشهور جهان، از جمله برج ایفل، از آثار او بودند.

او فقط ورزشکار نبود؛ هنرمندی بود که با صبر و حوصله، از قطعات چوب اثری زیبا می‌ساخت.

امروز این آثار، برای خانواده‌اش چیزی فراتر از ساخته‌های هنری‌اند؛ هرکدام یادگاری از دست‌های او و ساعت‌هایی هستند که دیگر تکرار نمی‌شوند.

ایمان در دل، مهربانی در رفتار

علی اعتقادات قلبی و عمیقی داشت. در نوجوانی علمدار حضرت ابوالفضل‌العباس بود؛ علم چوبی بلندی خرید، آن را با پارچه‌های سبز آراست و در شب‌های محرم به هیئت می‌برد. در سال‌های بعد نیز علمدار اصلی علم‌های سنگین و آهنین شد.

او به روضه‌های هیئت عاشوراییان، روبه‌روی گلستان شهدا، علاقه فراوان داشت و گاهی چند ساعت زودتر راه می‌افتاد تا به صفوف نخست عزاداری برسد.

اما ایمان و معرفت او تنها در مراسم مذهبی خلاصه نمی‌شد؛ در رفتار روزمره‌اش نیز جلوه داشت.

در نوجوانی، هنگامی که راننده‌ای ناگهان درِ خودرو را باز کرد، لبه تیز در، زخمی عمیق در ناحیه گردن او ایجاد کرد. با وجود شدت حادثه، علی همان ابتدا راننده را بخشید.

در اوایل جوانی، هنگامی که خودش به وسیله نقلیه نیاز داشت و به‌تازگی موتورسیکلتی خریده بود، با مادر و دختر نیازمندی روبه‌رو شد که برای تهیه لوازم‌التحریر و وسایل ضروری تقاضای کمک داشتند. علی موتورسیکلتش را فروخت تا بتواند به آن‌ها کمک کند.

مدتی پیش از شهادتش نیز برای جوانی که رابطه نزدیکی با او نداشت، تاج گل باشکوهی تهیه کرد؛ چون دیده بود جمعیت و تاج‌گل‌های کمی برای آن جوان آمده است و می‌خواست حرمت او و خانواده‌اش حفظ شود.

برای موکب و چایخانه کنار مغازه نیز از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد. بانیان موکب می‌گفتند گاهی بیشتر از خودشان تلاش می‌کرد.

بنا بر روایت خانواده، علی کارهای خیر دیگری هم انجام می‌داد که هرگز درباره آن‌ها سخنی نمی‌گفت.

بعضی خوبی‌ها در هیچ دفتر و گزارشی ثبت نمی‌شوند؛ فقط در زندگی کسانی باقی می‌مانند که روزی دستی برای کمک به سویشان دراز شده است.

خاطرات روزهای آخر

چند روز پیش از شهادتش، علی با شوق از مردی بلندقد، نورانی و با محاسن مشکی سخن گفت که به مغازه آمده بود. به گفته او، هنگام ورود آن مرد بی‌اختیار از جای خود برخاسته و سلام کرده بود.

آن مرد پس از خریدی کوچک، از فروردین و اردیبهشت خوب و خبری خوش در روز شنبه ۲۳ اسفند، هم‌زمان با روز تولد مادر علی، سخن گفته بود؛ اما سرانجام جزئیات بیشتری نگفته و از مغازه خارج شده بود. علی بعداً به دنبال او رفت، ولی پیدایش نکرد.

چند شب پیش از شهادتش نیز برای همسرش تعریف کرده بود که خواب خانه‌ای بزرگ و مجلل را دیده و خداوند دختربچه‌ای زیبا به او و همسرش عطا کرده است.

خانواده این خاطرات را پس از شهادت او بارها به یاد آورده‌اند. ما نمی‌توانیم معنای قطعی خواب‌ها یا دیدار آن مرد را بدانیم؛ اما می‌دانیم که در روزهای فقدان، چنین خاطراتی برای بازماندگان معنایی عمیق پیدا می‌کنند.

بامداد ۸ فروردین ۱۴۰۵؛ شبی که زندگی خانواده‌ها تغییر کرد

علی در سال ۱۴۰۴، برای اتمام دوره سربازی، به گروه توپخانه ۴۴ ارتش جمهوری اسلامی ایران در اصفهان منتقل شد.

در واپسین روزهای خدمت، در شب نگهبانی‌اش، ساعت ۰۱:۳۱ بامداد شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۵، در جریان بمباران شدید پادگان توپخانه گروه ۴۴ در جنگ رمضان به شهادت رسید.

در این حمله، بنا بر اطلاعات خانواده، علی و ۴۱ تن از همرزمانش جان باختند.

چهل‌ودو انسان؛ چهل‌ودو زندگی که هرکدام خانواده، خاطرات و آرزوهای خود را داشتند.

اما برای خانواده علی، این خبر تنها پایان زندگی یک سرباز نبود.

پدری دیگر به خانه بازنمی‌گشت.

همسری باید با جای خالی شریک زندگی‌اش روبه‌رو می‌شد.

مادری فرزندش را از دست داده بود.

و رادین باید بدون حضور پدر، بزرگ می‌شد.

بمباران پایان یافت، اما رنج خانواده‌ها از همان‌جا آغاز شد؛ رنجی که با گذشت روزها و ماه‌ها، در خاطرات، دلتنگی‌ها و پرسش‌های بی‌پاسخ ادامه پیدا می‌کند.

وداع در خوراسگان

مراسم وداع با پیکر شهید علی دانشمند در فلکه خوراسگان، درست روبه‌روی فروشگاه پدرش، با حضور جمعیت عظیمی برگزار شد.

مردم آمده بودند تا جوانی را بدرقه کنند که دیگر به خانه بازنمی‌گشت.

چه تلخ است که مکانی که روزگاری یادآور کار، زندگی و رفت‌وآمدهای روزمره بود، به محل وداع با فرزند خانواده تبدیل شود.

برای مردم، مراسمی باشکوه بود؛ اما برای پدر، مادر، همسر و فرزند علی، هیچ جمعیتی نمی‌توانست جای خالی او را پر کند.

دو بار غسل، دو بار تکفین و تشییع

قرار بود روز دهم فروردین، پیکر علی در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شود. جمعیت زیادی برای وداع با شهدای جنگ رمضان گرد آمده بودند.

اما هنگام آماده‌سازی برای خاکسپاری علی، لکه‌های خون ناشی از ترکش‌ها بر کفن او مشاهده شد. بنا بر روایت خانواده، تصمیم گرفته شد غسل و تطهیر دوباره انجام شود و مراسم به روز بعد موکول شود.

و این‌گونه، وداعی که خانواده خود را برای آن آماده کرده بود، دوباره تکرار شد.

دو بار غسل.

دو بار تکفین.

دو بار تشییع.

و دو بار ایستادن در برابر حقیقتی که پذیرفتنش برای عزیزانش آسان نبود.

اما ماجرای خاکسپاری علی به همین‌جا ختم نشد.

وداع مادر؛ روزی که علی به خاک سپرده شد

در روز دهم فروردین، مادر علی به دلیل وخامت حالش نتوانست در مراسم حضور پیدا کند و خاکسپاری انجام نشد.

روز یازدهم فروردین، مادر و خواهران علی آمدند و مراسم خاکسپاری سرانجام انجام شد.

پس از چند روز هوای ابری و طوفانی، بنا بر روایت خانواده، درست در لحظات خاکسپاری، باران نم‌نم بهاری بارید و هم‌زمان آفتاب تابید؛ صحنه‌ای که برای حاضران به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل شد.

و مادر آمده بود.

مادری که سال‌ها پیش، در یک روز سرد برفی، فرزندش را به دنیا آورده بود؛ بزرگ شدنش را دیده، برایش دلواپس شده و شادی‌هایش را با او تجربه کرده بود.

اکنون باید با همان فرزند وداع می‌کرد.

هیچ مادری برای چنین لحظه‌ای آماده نیست.

هیچ واژه‌ای نمی‌تواند سنگینی لحظه‌ای را توضیح دهد که مادر در کنار پیکر فرزندش می‌ایستد و باید با او خداحافظی کند.

آن روز، مادر و خواهران علی حضور داشتند و پیکر او در گلستان شهدا آرام گرفت.

باران و آفتاب، برای خانواده تصویری ویژه از آن وداع ساختند؛ تصویری که در کنار خاطره دو بار تشییع، برای همیشه در یادشان باقی خواهد ماند.

«باکی نیست؛ کشتی ما را خدا می‌راند»

از شهید علی دانشمند، این دست‌نوشته به یادگار مانده است:

«با ایمان می‌نویسم: باکی نیست؛ کشتی ما را خدا می‌راند.»

این جمله امروز برای خانواده‌اش یادگاری از ایمان و توکل اوست؛ کلماتی که می‌توانند در روزهای سخت، بار دیگر خوانده شوند.

علی دیگر در کنار خانواده‌اش نیست، اما یادگارهایش باقی مانده‌اند؛ آثار هنری، خاطرات دوستان و نزدیکان، دست‌نوشته‌اش و داستان مهربانی‌هایی که از او نقل می‌شود.

علی را تنها با لحظه رفتنش نشناسیم

علی دانشمند، فراتر از لحظه شهادتش بود.

او فرزندی بود که در کنار پدر رشد کرد؛ ورزشکاری که برای موفقیت تلاش کرد؛ هنرمندی که با چوب زیبایی می‌آفرید؛ همسری که زندگی عاشقانه‌ای را آغاز کرد؛ پدری که رادین را دوست داشت؛ و انسانی که بنا بر خاطرات نزدیکانش، از کمک به دیگران دریغ نمی‌کرد.

شهادت، پایان زندگی زمینی او شد؛ اما نباید بگذاریم تنها همان لحظه، تمام شناخت ما از او را شکل دهد.

باید از زندگی‌اش گفت تا رادین روزی بداند پدرش چه کسی بود.

باید خاطراتش را نگه داشت تا خانواده‌اش بداند صدای زندگی او هنوز شنیده می‌شود.

و باید از خوبی‌هایش گفت تا نامش تنها در شمار شهدا باقی نماند، بلکه با منش و رفتارش نیز شناخته شود.

به یاد شهید علی دانشمند

علی جان...

مادرت روزی تو را در آغوش گرفت و بزرگ شدنت را دید؛ روزی دیگر، با دلی شکسته برای وداع آمد.

پدرت سال‌ها در کنار تو زندگی کرد؛ همسرت با تو آینده‌ای ساخت و رادین، پسری که دوستش داشتی، روزی برای شناختن پدرش به همین خاطرات تکیه خواهد کرد.

و من، عموی تو، می‌خواهم از علیِ زندگی‌کرده بگویم؛ از مهربانی‌ها، آرزوها و عشقی که پیش از شهادتت در دل خانواده‌ات داشتی.

شاید نتوانیم نبودنت را جبران کنیم، اما می‌توانیم اجازه ندهیم خاطراتت خاموش شوند.

نامت با شهادت ماندگار شد؛ اما آنچه تو را در دل ما زنده نگه می‌دارد، زندگی‌ای است که زیستی و محبتی است که به یادگار گذاشتی.

امید آنکه جایگاهت بهشت ابدی و همنشینی با صاحب نامت، حضرت علی علیه‌السلام، باشد.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

راوی: خانواده شهید

برای پیگیری یاد و خاطرات شهید علی دانشمند:

https://web.eitaa.com/#@ShahidAliDaneshmand