نامهای از دلِ سکوت، برای کسی که هنوز مخاطب دارد
· · خواندن 3 دقیقه یه جوریایم، علی جان
۱. اسم این حال را نمیدانم
علی جان، این روزها از من میپرسند حالت چطور است. میگویم «خوبم». دروغ هم نیست، راست هم نیست. حالی است که اسمش را کسی در فرهنگ لغت ننوشته.
روانشناسان میگویند سوگ فقط گریه نیست. گاهی بیحسی است، خستگی بیکار، حواسپرتی، یا خندهای که تهاش چیزی میسوزد. اما کسی که در این حال است، این را از هیچ کتابی نمیداند. فقط میبیند زنده است و گاهی از زندگی جا مانده.
۲. گفتوگو با خودم
شبها با خودم حرف میزنم.
میپرسم: «چرا امروز اشکم نیامد؟»
میگویم: «شاید اشک هم خسته شده.»
میپرسم: «پس چرا دلم سنگین است؟»
میگویم: «چون بعضی دردها گریه نمیکنند، میمانند.»
میپرسم: «چرا تو؟»
جوابی نمیآید. این سؤال را چند هزار بار پرسیدهام و هر بار همین سکوت را شنیدهام.
میپرسم: «اگر ایمان دارم، چرا هنوز میشکنم؟»
میگویم: «مگر ایمان یعنی نشکستن؟ علمدار هم علم را با دستهای لرزان بلند میکند. مهم این است که زمین نمیگذارد.»
۳. روزی که خندیدم
یک روز خندیدم. از ته دل. و بعد، همان لحظه، چیزی در سینهام ایستاد: «چطور خندیدم؟ نکند دارم فراموشش میکنم؟»
اسم این حس «عذاب وجدان سوگواران» است. ذهن ما گمان میکند وفاداری را باید با رنج اندازه گرفت. چند ساعت راحت بودن را خیانت میشمارد. اما سوگشناسان نوین میگویند پیوند ما با عزیزان رفته با غم زنده نمیماند، با محبت زنده میماند. علی، تو که اهل جنگیدن برای خندهی دیگران بودی، حتماً نمیخواهی خندهی ما گناه باشد.
پس اگر روزی خندیدم، از دوستت داشتن کم نشده. فقط آن روز، دوست داشتنت یک لحظه به شکل خنده درآمد.
۴. اگر تو هم همین حالی...
اگر مادری هستی که هنوز شبها صدای در را میشنوی، بدان تنها نیستی.
اگر همسری هستی که هنوز لباسی را نشسته به جا گذاشتهای، چون شستنش یعنی پذیرفتن، بدان تنها نیستی.
اگر پدری هستی که از پشت پیشخوان مغازه هنوز به در نگاه میکنی، یا خواهری که اسمش را در گوشی پاک نکردهای، یا دوستی که هنوز پیامش را نخوانده نگه داشتهای، بدان تنها نیستی.
ما همه یک چیز را با خودمان میبریم: ذهن میداند او رفته و دل هنوز او را در فردا جا میدهد. این شکاف، ضعف نیست. نشانهی این است که عشق هنوز بیدار است.
۵. دلتنگیِ چیزهایی که نشد
علی جان، من فقط برای گذشته دلتنگ نیستم. برای آیندهای دلتنگم که ساخته نشد.
برای روز اول مدرسهی رادین، که قرار بود کولهاش را تو ببندی. برای حرفهایی که هنوز نزده بودیم. برای قهوهی بعد از ظهرها. برای دختری که در خوابت دیده بودی و خانهای که خدا قرار بود بسازد.
به این نوع غم میگویند «سوگ آیندهی از دسترفته». فقط عزیزمان را از دست ندادهایم، همهی «قرار بود»ها را هم از دست دادهایم. و این، سنگینی ماندن را دو برابر میکند.
۶. اما باران هنوز میبارد
یادم میآید که تو چه میگفتی: «باران باش و ببار.»
شاید جواب آن همه «چرا»ی شبها این باشد: تو آمده بودی که ببارانی، نه که بمانی. و بارانی که بارید، دیگر تمام نمیشود؛ در خاک میرود، ریشه میشود، گل میشود.
روزی که تو را به خاک سپردیم، از آسمان بیابر بارید. شاید آن قطرهها فقط سلامی بود که تو به ما میگفتی: «من هنوز میبارم.»
۷. علی جان، یه جوریایم
اگر کسی پرسید حال ما چطور است، شاید نتوانیم توضیح بدهیم. شاید فقط بگوییم: «یه جوریم.»
و پشت این دو کلمه، هزار حرف خوابیده است:
دلمان برایت تنگ است.
هنوز بعضی روزها باورمان نمیشود.
گاهی آرامیم، گاهی میخندیم، گاهی با یک خاطرهی کوچک از هم میپاشیم.
دیگر همان آدمهای قبل نیستیم، اما هنوز آدمیم.
من عموی توام، علی جان. هنوز گاهی دلم میخواهد صدایت کنم، نه برای انکار رفتنت؛ فقط چون بعضی دوست داشتنها بعد از رفتنِ صاحبشان هم مخاطب دارند.
تو نوشتی: «باکی نیست؛ کشتی ما را خدا میراند.»
ما هم باور کردهایم. با دلهایی که گاهی میلرزد، اما از پارو زدن دست نکشیده.
نه چون فراموشت کردهایم؛
چون هنوز دوستت داریم.
نه چون نمیخواهیم زندگی کنیم؛
چون هنوز داریم یاد میگیریم چطور بدون تو زندگی کنیم.
تو رفتی،
اما دوست داشتنت هنوز در ما ادامه دارد. 🕊️🤍